نامه بهاره هدایت به همسرش از زندان اوین: در دنیای دیگری زندگی می کنیم

خبرنامه ملّی ایرانیان از رسانه های درون مرزی و تغییر برای برابری گزارش می دهد؛ بهاره هدایت (زاده ۱۶ فروردین ۱۳۶۰ در تهران) فعال دانشجویی (دانشگاه علوم اقتصادی)، فعال جنبش زنان، زندانی سیاسی و عضو شورای مرکزی و سخنگوی دفتر تحکیم وحدت است. وی از فعالان کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین زن‌ستیز است و تاکنون چندین‌بار بازداشت و در سال ۱۳۸۸ به ۹ سال و نیم حبس محکوم شده است.

 

 

امینم، عزیزترین، چهارمین سالگرد ازدواجمان هم رسید.

 

آنقدر غرق شادکامی و ناکامی ام که باور نمی کنی..بچه ها برایمان یک “جشن باشکوه” گرفتند ، مهدیه دوتا کیک درست کرد ، یکی برای تولدم، یکی هم برای سالگرد ازدواجمان، کلی هم هدیه گرفتم..همه کلی آرزوهای خوب برایمان کردند..عروس شده بودم ماه! D: عکست را گذاشتم روی میز و گفتیم دادماد خارج است! D: ..همه چیز خوب بود، بچه ها(مهدیه-عاطفه-شبنم و مریم) سنگ تمام گذاشتند، یک هفته-تقریباً یک هفته- داشتند یک عروسک خوشگل می بافتند، کلی سر به سرشان می گذاشتم، و آنها هم!

 

فریبا و نوشین بلوز نیم تنه بافتند..مهوش یک لباس هدیه داد..محبوبه و لادن و المیرا و نازیلا و ریحانه و ژیلا و نازنین هم هدیه دادند و بقیه هم کلی شادباش و از این حرفها! کلا عید هم بساطمان همین بود ، خیلی خوش بودیم..خجسته طوریم همگی!! گاه به گاه بغض هایمان می ترکد و راز نهان از پرده بیرون می افتد ولی…واقعاً نمی تونم توضیح بدم که چه وضعیه اینجا..مثلاً سر سال تحویل، بعد چند روز تدارک و همکاری بچه ها، سفره هفت سین مفصلی چیدیم، به هم هدیه دادیم، سرود خواندیم..هر گروهی دعای خودش رو کرد..رقصیدیم و بعد هم با هیاهو ناهار دسته جمعی خوردیم و مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم..

 

اما درست لحظه تحویل سال که دور سفره حلقه زده بودیم و دست های هم را گرفته بودیم (فکر کن همگی بَزَک کرده و لباس های خوشگل پوشیده) یکدفعه خود به خود اشک هایمان سرازیر شد..یادم نمی آید کسی را آنروز در آغوش گرفته و بوسیده باشم که چشمهایش سرخ نبوده باشد یا به پهنای صورت اشک نریخته باشد..

 

یک دوگانگی از بابت ظلمی که می کشیم و نیرویی که می گذاریم تا به خود مسلط و برجا بمانیم..واقعاً قابل تحسین است، نمی دانی اینجا چند نفر مادر داریم که بچه های کوچک و نوجوانشان را آن بیرون سپرده اند و اینجا آنقدر به نظر شادند که باور نمی شود کرد که ته دلشان چه خبر است!

 

من و مهدیه مسابقه نون خامه ای خوردن گذاشتیم و دقیقاً برابر شدیم..آنروز مرده بودیم از خنده و لودگی! هر روز بعد از ظهر می رفتیم مهمانی خانه یک گروه!!حالا تصور کن که مهمانی دو تخت آنطرف تر یا سه تخت اینطرفتر است!بازی..نمایش..جیغ و فریاد و هیاهو و دوباره تبریک سال نو! بعد بزرگترها خاطرات زندان می گفتند و جدی می شدیم..تلوزیون اصلاً نگاه نکردیم، برنامه هایش خیلی بد بود امسال، کلاه قرمزی هم درست ساعتی پخش می شد که ما می رفتیم عید دیدنی یا مهمان داشتیم D:

 

کلی از روزهای عید ناهار عمومی داشتیم و با سر و صدا و هیاهو ناهار خوردیم، این روزهای آخر هم پسرها از بند ۳۵۰ برایمان ماهی و سبزی و برنج و روغن و زعفران و کلی مخلفات فرستادند و سبزی پلو با ماهی خوردیم..سیزده به در هم که ترکاندیم و کلی خوش گذشت، من هنوز هم پای چپ و بازوی راستم از آنروز درد می کند از بس که توی سر و کله هم زدیم وقت بازی..آنروز استثنائاً دو ساعت بهمان تایم دادند تا تویِ گذر پشتِ بند باشیم(چون هواخوری خیلی کوچک است و کَفَش کامل موزائیک) آن پشت یک ردیف درخت بود و می شد توی معبر دوید..اونجا دست رشته و وسطی و زوو و از این بازیها که توپ را می اندازند هوا و اسم یکی را صدا می کنند و چندتا بازی دیگر کردیم..شکل عروسک های مختلف شدیم اَدا درآوردیم و خندیدیم..بعد هم آمدیم و ناهار خوردیم..

 

می دانی امین، من نمی دانم آدم های بیرون چه تصوری از زندان دارند، شاید فکر می کنند ما اینجا نون خشک سَق می زنیم و مدام اشک می ریزیم و افسرده ایم.. وقتی یک جدید الورود می آید معمولاً می گوید: وضعتان زیاد هم بد نیست..خوب است، فکر نمی کردم اینطور باشد! من که شخصاً بهشان می گویم صبر کنید، سختی اینجا خیلی از جنسِ خورد و خوراک و لباس و آسایش و وسیله نیست، شاید آنقدری که ما اینجا به هر بهانه ای جشن می گیریم و دور هم هستیم آن بیرون از این خبرها نباشد، اما اینجا نداشتن های بزرگی دارد..خیلی بزرگتر از این که ظاهراً به نظر می آید، دلتنگی ها را هم اگر بگذاریم کنار-که البته نمی تواند کنار گذاشته شود- اینجا سر ریز شدن عمرت را می بینی که به خاک می ریزد و فرو می رود..بی آنکه بتوانی در محیطی طبیعی فکر و رشد کنی، تازه اگر همت کنی و کتابخوان باشی و کتاب هم از گذرگاه های تنگِ سانسور به دستت برسد، باز اندیشه ات محک نمی خورد، من گاهی می بینم که تحلیل هایمان از یک خبر معمولی چقدر متوهمانه است یا هراسمان از یک خبر دیگر چقدر بی جا بوده…یاد آن فیلم (Under Ground) می افتم، یک زندگی کامل در آن زیرزمین جریان داشت، تقریباً همه تشریفات زندگی بود، اما پسرکی که از نوزادی تا ازدواج آنجا مانده بود وقتی بیرون آمد و ماه را دید به پدرش گفت:پدر این خورشید است؟!(یا برعکس) و همین طور مبهوت مانده بود..

 

اینجا هدر رفتِ زندگیمان خیلی زیاد است ، حالا تو بگو با خوشی..از طرفی بر باد رفته هایمان کاملاً مقهور کننده است.. هیچوقت یادم نمی رود اولین باری که فریبا می خواست توی ملاقات حضوری با دخترش ترانه برایش فلاسک چای ببرد، دیدم هی قند می گذارد تویِ ظرف، فکر می کند..قند را برمی دارد، شکلات می گذارد..باز فکر می کند و آن را برمی دارد و خرما می گذارد! پرسیدم چه کار می کنی؟گفت یادم نیست ترانه چایش را با قند می خورد یا چیز دیگر..آخرش هم هر سه تا را برد!

 

جلوی فریبا به روی خودم نیاوردم، اما بعد جلوی اشک هایم را نمی توانستم بگیرم..فکر کن این دختر ۱۲ ساله بوده که مادرش را گرفته اند، حالا ۱۷ ساله است..فریبا مادر است ولی ریزه کاری های مادرانه از یادش رفته، به ستم از مخیله اش بیرون کشیده اند…یا آنهایی که بچه های دو سه ساله دارند..فکر می کنی نسرین و مریم حجم از دست داده هایشان چقدر باشد؟به چه کیفیتی؟!

 

راستش نه این حرف که می گویند “زندان هیچ تاثیری ندارد” حرف دقیقی است و نه آنکه می گوید “کاملا شکننده است” درست می گوید.. ما اینجا در دنیای دیگری زندگی می کنیم، خیلی دور..وقتی که برگردیم، نه ما دیگر آن آدم های سابقیم و نه شما..من از این فاصله ها می ترسم، گو اینکه می دانم برای فرد آگاه تطبیق یافتن با وضع جدید ناممکن نیست، اما تو فکر می کنی چقدر آگاهی هست؟! زندانی کاملا مستعد پروریدنِ خیال خامِ مرکز عالم امکان بودن است، گناهی هم ندارد چون در شرایط قطع ارتباط با دنیای بیرون-یا ارتباطی با خطوط مشخص شده-دنیای رنگارنگ خارج از زندان برایش به یک دنیای تک رنگ خلاصه می شود و بعد ببین که چه اتفاقاتی می افتد و چه خیالاتی که به سر نمی زند.. و جالب اینجاست که از بیرون هم همه چشم ها به زندان است!!

 

بس کنم، این حرف ها کلی بود، تو نگرد که مصداقش را پیدا کنی! خیلی حرف زدم برگردم به خودمان..

 

———-

 

یادمه یه روز توی دانشکده رفته بودی پیش دکتر منطقی، نمی دونم در مورد چی بود(نشریه،انتخابات انجمن یا چیز دیگه) باهاش حرف بزنی، من پشتِ در بودم و از لای در میدیدمت، یه جا گفتی که ما دیگه بچه نیستیم آقای دکتر، ۸-۲۷ سالمونه! فکر کنم اون تاثیری رو که می خواستی این حرف روی دکتر منطقی بذاره روی من گذاشت! دلم ریخت:بیست و هفت هشت سال؟چقدر بزرگه!من چقدر کوچیکم!دیدی داره پیر میشه و ما به هم نرسیدیم!..در عین حال خوشم میومد که بزرگ تر بودی، اصلا یکی از چیزایی که عاشقت شدم همین بود.

 

نه حالا جدی، امین ۳۱ سالم شد..و چهارمین سالگرد ازدواجمون…یه جوریه ، نه؟!! ” فراقِ یار نه آن می کند که بتوان گفت ”

 

نمی توان گفت…واقعاً نمی توان گفت…چیزی نمی گویم..

 

بهارِ تو

 

شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ – اوین.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s