همراه با دو کودک فال فروش در یک نیمه شب پاییزی پایتخت..

 

از نیمه شب گذشته و مغازه دارهای پایتخت هم کرکره ها را پایین کشیده اند و به کسب و کار در این شهر چند میلیونی پایان داده اند. در خنکای یکی از همین شب های پاییزی، در گوشه ای از شهر، در کنار یکی از داروخانه های شبانه روزی پسرکی با پاکت های فال حافظ گوشه ای کز کرده است و با نگاه معصومانه اش به دنبال مشتری برای باقیمانده فال هایش می گردد.

 

گزارشی از علیرضا کافی؛ روزنامه خراسان

هیچ کدام از مشتری های داروخانه شبانه روزی میدان فاطمی نیم نگاهی هم به چشمان پسرک ۸ ساله فال فروش نمی اندازند و بی معطلی نسخه هایشان را می پیچند و در تاریکی شب گم می شوند. به سراغش می روم و از سن و سالش می پرسم، از این که مدرسه می رود یا نه، از این که این موقع شب چرا به جای خانه اینجاست و فال می فروشد؟ برای تمام سوال هایم جوابی دارد ولی برای جواب دادن به سوال هایم شرط دارد و آن هم خریدن یکی از فال هایش است. می گوید نامش علی است و ۸ سال دارد. همراه پدرش برای کار به این منطقه می آید و در کنار داروخانه میدان فاطمی کار می کند و پدرش چند خیابان آن طرف تر در کنار بیمارستان کودکان تهران بادکنک می فروشد. علی کم حرف است و به هزار ترفند شاید بتوان حرفی از او بیرون کشید، می پرسم: مگر فردا نباید بروی مدرسه؟ لبخند تلخی می زند و می گوید: مدرسه نمی روم که. تازه دم صبح بابا می آید دنبالم و تا برسیم قرچک ورامین ساعت از ۹ هم گذشته. اما مدرسه رفتن را دوست دارم، ولی حیف که مادرم مریض است و باید حسابی کار کنیم تا از پس خرج و مخارج او برآییم.پیرمردی هم درست کنار در ورودی داروخانه روی صندلی نشسته و همان چیزهایی را که علی در بساط دارد، می فروشد. علی می گوید: مثل این که این پیرمرد سال هاست اینجا کار می کند و مردم و مشتریان داروخانه ترجیح می دهند از او فال و آدامس بخرند. حتی برایش شام هم می آورند.بیمارستان کودکان تهران با میدان فاطمی فاصله زیادی ندارد؛ چند خیابان آن سو تر و در تقاطع خیابان طالقانی با ولیعصر. سری هم به آنجا می زنم تا از پدر علی بپرسم چرا او را به مدرسه نمی فرستد و مجبورش می کند این موقع شب در خیابان های شهر فال بفروشد. مرد با دسته بزرگی از انواع بادکنک ها مقابل بیمارستان ایستاده و منتظر است تا پدر و مادرهایی که بچه های کوچکشان را به این بیمارستان آورده اند موقع خارج شدن از بیمارستان از او بادکنک بخرند. می پرسم شما پدر علی هستی؟ با نگرانی جواب می دهد «بله طوری شده؟» وقتی خیالش از سلامت پسر راحت می شود می گوید: کار دارد و حاضر نیست به سوال های تکراری من جواب بدهد. می گوید: هزار و یک مشکل دارد.

 

داستانی دیگر…

 

مرد می رود و این یعنی پایان کار ما در این گوشه از شهر. باید رفت و جاهای دیگر را هم دید. اگر یک کیلومتر از ساختمان مجلس شورای اسلامی به سمت شرق تهران بروی حوالی میدان شهدا، درست مقابل اتاقک خودپرداز بانک ملی ایران باز هم می توانی داستان تکراری علی و پدرش را ببینی. بانک ملی میدان شهدا با چهار دستگاه خودپرداز در این ساعت از شب هم مشتری های زیادی دارد و پسر بچه ای از این فرصت استفاده کرده و برای کاسبی به این قسمت از شهر آمده است. پایین پله های اتاقک خودپرداز بانک نشسته و زل زده به عابرانی که برای گرفتن پول به این بانک آمده اند. چند دقیقه ای از پشت شیشه خودرو در رفتار او و مردم دقیق می شوم، آدم هایی که بی تفاوت از کنار پسر بچه ای هم سن و سال فرزندشان در این ساعت از شب می گذرند. در طول این چند دقیقه هیچ کسی حتی توقفی کوتاه هم در کنار پسرک فال فروش نمی کند تا حداقل اگر فالی نمی خرد حالی از او بپرسد. به سراغش می روم و باز هم همان سوال های تکراری. می گوید: ۱۳ ساله است و مدرسه هم می رود. برای خودش ساعت کاری دارد و تا نیم ساعت دیگر کار و کاسبی را تمام می کند و می رود خانه. نامش حمید است و با پدر و دو برادرش کار می کنند تا شاید بتوانند از پس هزینه های زندگی بر بیایند. زیاد هم اهل صحبت کردن نیست و ترجیح می دهد به جای حرف زدن با آدم ها، فال هایش را بفروشد. ناگهان با دیدن خودروی ون سفید رنگ شهرداری از جایش بلند می شود و خودش را پشت شمشادها پنهان می کند. گویی خلاف کاری، خودروی گشت پلیس دیده باشد. به ماشین دقیق می شوم، رویش نوشته خودروی جمع آوری متکدیان و افراد بی خانمان. ترسش به جاست چون او نه بی خانمان است، نه متکدی، او کودکی است از جنس بچه های کار که تا این ساعت از شب فال می فروشد تا شاید باری از دوش خسته پدر بردارد. از این قبیل کودکان اما در روشنایی روز خیابان های پایتخت بسیار می توان یافت. کودکان کاری که به جای رفتن به مدرسه و یا حتی بعد از تعطیل شدن از مدرسه در سر چهارراه های اصلی شهر فال یا گل می فروشند. برای دیدنشان در روز نیازی به ذره بین برداشتن نیست و می توان با گذر از هر خیابان و گذری آن ها را دید. کودکانی که باید پشت میزهای مدرسه درس بخوانند و اوقات فراغتشان را مانند دیگر بچه های هم سن و سالشان در کنار خانواده و دوستان سپری کنند.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s